![]() |
![]() |
|
|
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
در پناه عشق شاد و آرام باشید...
|
|
+ نوشته شده در
87/04/22ساعت 13:57 توسط مونا |
|
|
انيشتين مي گفت : " آنچه در مغزتان مي گذرد ،جهانتان را مي آفريند. " استفان کاوي (از سرشناسترين چهره هاي علم موفقيت)احتمالا با الهام از همين حرف انيشتين است که مي گويد: " اگر مي خواهيد در زندگي و روابط شخصي تان تغييرات جزيي به وجود آوريد به گرايش ها و رفتارتان توجه کنيد؛اما اگر دلتان ميخواهد قدمهاي کوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگيتان ايجاد کنيد بايد نگرشها و برداشتهايتان را عوض کنيد . او حرفهايش را با يک مثال خوب و واقعي ،ملموس تر مي کند :" صبح يک روز تعطيل در نيويورک سوار اتوبوس شدم . تقريبا يک سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند و يا سرشان به چيزي گرم بود و در مجموع فضايي سرشار از آرامش و سکوتي دلپذير برقرار بود تا اينکه مرد ميانسالي با بچه هايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي اتوبوس تغيير کرد. بچه هايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرتاب مي کردند. يکي از بچه ها با صداي بلند گريه مي کرد و يکي ديگر روزنامه را از دست اين و آن ميکشيد و خلاصه اعصاب همهمان توي اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقيقا در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلاً به روي خودش نمي آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقاي محترم ! بچه هايتان واقعاً دارند همه را آزار مي دهند . شما نمي خواهيد جلويشان را بگيريد؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد مي افتد کمي خودش را روي صندلي جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست . واقعاً متاسفم . راستش ما داريم از بيمارستاني برمي گرديم که همسرم ، مادر همين بچه ها ٬ نيم ساعت پيش در آنجا مرده است. من واقعاً گيجم و نمي دانم بايد به اين بچه ها چه بگويم. نمي دانم که خودم بايد چه کار کنم و ... و بغضش ترکيد و اشکش سرازير شد." استفان کاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره مي پرسد :" صادقانه بگوييد آيا اکنون اين وضعيت را به طور متفاوتي نمي بينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه مي دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعاً مرا ببخشيد . نمي دانستم . آيا کمکي از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همين چند لحظه پيش ناراحت بودم که اين مرد چطور مي تواند تا اين اندازه بي ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغيير نگرشم همه چيز عوض شد و من از صميم قلب مي خواستم که هر کمکي از دستم ساخته است انجام بدهم ." " حقيقت اين است که به محض تغيير برداشت٬ همه چيز ناگهان عوض مي شود. کليد يا راه حل هر مسئله اي اين است که به شيشه هاي عينکي که به چشم داريم بنگريم؛ شايد هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنيم و در واقع برداشت يا نقش خودمان را تغيير بدهيم تا بتوانيم هر وضعيتي را از ديدگاه تازه اي ببينيم و تفسير کنيم . آنچه اهميت دارد خود واقعه نيست بلکه تعبير و تفسير ما از آن است که به آن معنا و مفهوم مي دهد." دکتر کاوي با اين صحبتش آدم را به ياد بيت زيباي مولانا مي اندازد که : " پيش چشم ات داشتي شيشه ي کبود لاجرم عالم کبودت مي نمود " |
|
+ نوشته شده در
87/04/10ساعت 15:16 توسط مونا |
|
|
با احمق بحث نكن و بگذار در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند با وقيح جدل نكن چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحت را تباه ميكند از حسود دوري كن چون اگر دنيا را هم به او تقديم كني باز هم از تو بيزار خواهد بود. و تنهايي را به بودن در جمعي كه به آن تعلق نداري ترجيح بده...
در پناه عشق شاد و آرام باشید |
|
+ نوشته شده در
87/03/19ساعت 13:42 توسط مونا |
|
|
اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد....... اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي كني. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي از جمله دوستان بد و ناپايدار.......... برخي نا دوست و برخي دوستدار.......... كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد. و چون زندگي بدين گونه است ، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي.... نه كم و نه زياد ....... درست به اندازه تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.... تا كه زياد به خود غره نشوي . و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري..... تا در لحظات سخت ، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا نگاه دارد. همچنين برايت آرزو ميكنم صبور باشي ، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........ چون اين كار سادهاي است ، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند ..... و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي. و اميدوارم اگر جوان هستي خيلي به تعجيل رسيده نشوي........... و اگر رسيدهاي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ، و اگر پيري ، تسليم نا اميدي نشوي............ چراكه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد . اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرندهاي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سهرگاهيش را سر ميدهد... چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت... به رايگان... اميدوارم كه دانهاي هم بر خاك بفشاني... هرچند خرد بوده باشد... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابيچقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي... و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي : "اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است! و در پايان ، اگر مرد باشي آرزومندم زن خوبي داشته باشي... و اگر زني شوهر خوبي داشته باشي كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانيد ، تا از نو بيآغازيد ..... اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم.... ويكتور هوگو |
|
+ نوشته شده در
87/01/17ساعت 1:6 توسط مونا |
|
|
منشأ عشق جدايي است ، ما از منشأ خود جدا شدهايم !!! اين جدايي باعث پيدايش ميل و اشتياق در ما براي بازگشت به كل و يكي شدن با آن ميشود!!! مثل درختي كه تا وقتي تو خاك زنده است اما وقتي از خاك بيرون بياد و از ريشه كنده بشه نميتونه زنده باشه !!! اين يعني عشق....... درك و رسيدن به عشق از طريق قطب مخالف آسانتر است!!! مرد ميتواند خاك مورد نيازش را در زن بيابد... مرد ميتواند از طريق زن به هستي متصل شود... و زن نيز از طريق مرد در هستي ريشه ميدواند... آنها مكمل يكديگرند... هركدام به تنهايي يك نيمهاست و به شدت محتاج آنكه كامل شود... وقتي اين دو نيمه به هم ميرسند و در يكديگر ادغام ميشوند براي اولين بار احساس ريشه داشتن و متصل بودن ميكنند و لذتي بزرگ وجود آنها را فرا ميگيرد..... مرد و زن در يكديگر فقط ريشه دار نميشوند... بلكه از طريق هم ريشههايشان به خدا متصل ميشود!!! اين دو همانند يك دروازهاند... دروازههايي كه به درگاه خدا گشوده ميشوند... ميل به عشق ميل به خداوند است..... در تنهايي رنج ميكشيم و ميميريم اما در كنار هم ... رشد ميكنيم... تغذيه ميشويم... ارضا ميشويم... و سعادتمند ميشويم...
|
|
+ نوشته شده در
86/06/28ساعت 23:46 توسط مونا |
|
|
فضاي باطن ارزش مادي ندارد اما مانند غنچه گل سرخي است كه قطرهاي شبنم بر روي آن همچون مرواريد ميدرخشد و درنسم سحر گاهي و پرتو آفتاب اين غنچه به رقص در ميآيد عشق رقص زندگي است آنهايي كه اين عشق را درك نكردهاند از اين رقص محروم ماندهاند آنها فرصت پرورش گل سرخ را از كف دادهاند ديوانگي معمولي فاقد برنامه است اما اين ديوانگي كه آن را عشق مينامند برنامهاي دارد تو را شادمان ميكند زندگيات را آكنده از آهنگ و ترنمي دلپذير ميسازد و به تو وقاري با شكوه ميبخشد!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
86/06/17ساعت 10:29 توسط مونا |
|
|
زندگي يك موهبت است خاكي است كه گلهاي سرخ عشق در آن شكوفا ميشوند عشق في نفسه بسيار گرانبهاست هدفي ندارد مقصودي ندارد اما تأثيري شگرف دارد عشق لذت بخش است سر مستي خاص خود را دارد اما هيچكدام از اينها مقصود عشق نيستند عشق تجارت نيست كه در آن هدف و مقصدي مطرح باشد عشق ديوانگي خاص خود را دارد ديوانگي اين است كه توجيهي براي اينكه چرا عشق ميورزي نداري در زندگي روزمره هر كاري انجام ميدهي هدفي در پي آن دنبال ميكني اما عشق ورزيدن و عاشق شدن غير قابل توجيه است نميدانم فقط ميدانم عشق ورزيدن تجربهاي است
براي مشاهده كمال زيبايي در فضاي باطن اما اين نيز هدف عشق نيست.....
|
|
+ نوشته شده در
86/06/10ساعت 15:46 توسط مونا |
|
|
ميل به عشق قاطعانه ترين راه براي اثبات خداست گواه ديگري وجود ندارد چون انسان عشق ميورزد پس خدا وجود دارد چون انسان بدون عشق نميتواند زندگي كند پس خدا وجود دارد وقتي كسي عاشق ميشود ، احتياج ندارد كه آن را اعلان كند تو در چشمان وي عمق و ژرفايي مشاهده ميكني كه از دلش برخاسته است در چهرهاش وقار و زيبايي بديعي به چشم ميخورد راه رفتنش همچون رقص پروانه است او همان آدم همیشگی است اما در عین حال دیگر آن آدم قبلی نیست عشق در زندگی او رسوخ کرده وجودش آكنده از طراوت بهاري گشته و گلهاي جان و دلش شكوفا شدهاند عشق باعث دگرگوني فوري ميشود!!! انسانهايي كه رمز و كليد خوشبختي را ميشناسند انسانهايي كه با زندگي در حال دگرگوني ، سازگاري و تفاهم دارند حتي به اين زندگي كه همچون حباب كف صابون است هم عشق ميورزند همين حباب صابون در پرتو آفتاب ميدرخشد و رگين كمانهاي كوچك به وجود ميآورد چنين انسانهايي معني خوشبختي را بيش از ديگران ميدانند!!! تماشاي حبابهاي كف صابون تماشاي پروانهها تماشاي غنچههاي گل كه در وزش باد ميرقصند اينها هستند كه اشك شوق و ترانه زندگي را به وجود ميآورند به زندگي عشق بورز چراكه زندگي متغير است و هر لحظه دگرگون ميشود زندگي همانند رودخانه است! به ياد داشته باش تو نميتواني ۲ بار در يك رودخانه پا بگذاري !! چون بار دوم رودخانه همان رودخانه قبلي نخواهد بود!!!
|
|
+ نوشته شده در
86/05/29ساعت 16:45 توسط مونا |
|
|
عشق شوق وافر دروني براي يكي بودن با كل است
ميل باطني براي فنا شدن در وحدانيت
ناگهان احساس هارموني و هماهنگي عميقي به تو دست ميدهد ديگر همچون اصوات ناموزون نيستي بلكه نواي خوش اصوات موزون در تو جريان پيدا ميكند
هرج و مرج و آشوب از ميان ميرود و جاي خود را به نظمي همچون نظمي كيهاني ميدهد
تحولي كيفي در زندگيات رخ ميدهد ، كيفيت جشن و شادماني ، كيفيت الهي
هرچه بيشتر و بيشتر در عشق غوطهور شوي روزي خواهد رسيد كه موسيقي درونت بيدار مي شود و تو را سر مست ميكند
پس از آن زندگي ديگر مانند گذشته نخواهد بود زندگي تازه از آن لحظه آغاز ميشود !!!! تو الان چند سالته؟ شايدم هنوز متولد نشدي پس كي مي خواي بياي ؟ اينجا خيلي قشنگه ! ما همه منتظريم!!!!! چقد از عشق حرف دارم برات ................ |
|
+ نوشته شده در
86/05/15ساعت 15:3 توسط مونا |
|
|
قلب انسان همچون آلت موسيقي است موسيقي بالقوه عظيمي در آن آرميده است منتظر لحظه مناسب است تا نواخته شود ابراز وجود كند آهنگين شود به سماع برخيزد. و اين لحظه فرا نميرسد مگر با جاري شدن عشق عشق اين جريان را به راه مياندازد ، همچون واسطهاي كه وجود آن ضروري است. و اگر عشق موسيقي درونت را بيدار و مترنم نسازد..... از كجا ميشه فهميد عاشق شدي؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
86/05/09ساعت 13:13 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
شاد وموفق زندگی کنیم (بهراد و فرزاد) فرشته آزاد شده(ايلياد) شرح اشتياق (رضا) |
|
RSS
|